حوالی لحظه هایی که دور از ذهن به نظر میرسند ... قدم برمیداری ... و امواج خودخواه دریا برای بلیعدن ردپایت از روی شن ها به ثانیه ها رحم نمیکنند ... آسمان خاکستری میشود و تن من رو به زردی میرود ... نسیم های آرام پاییز رو به لختی موهای تو سلام میکنند ... کودکی آنطرف تر بادبادکی را به دل آسمان سپرده مادرش به دنبال او می دود ... میخندند... ابرها میخواهند شعر بخوانند که آسمان اشک شود ... قرمزی بادبادک را آبی آسمان قرض میگیرد ... همه میروند و ساحل خلوت میشود ... تو اما ... رو به دریا ایستاده ای ... انگار یک نفر دل به دریا زده ... کسی در من یک نخ سیگار روشن میکند ... تو در من دود
برچسب:
نویسنده: سام اکبری
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 6:03